تبليغاتX
آرامش قلب در
توفان عشق

الحمدالله همه چیز به خیر و خوشی تموم شد . واقعا" خسته نباشم  خیلی زحمت کشیدم ولی کسی نبود که از ما تعریف کنه حیف !!!!  پیرو همون پست قبلی که براتون گفتم  قرار شد ما بریم حراست ... چون از قبل فکرش رو کردیم که داریم کجا می ریم  ماهم کم نیاوردیم و تریپ بچه مثبت ها ( بسیجی )  رو به خودمون دادیم و رفتیم تو دل شیر .رئیس حراست  هم دیگه خودتون بدونید چه طوری بود ؟؟!!  ریش به مقدار لازم کمی هم بیشتر  ،به جان خودم یه وجب می شد !! سه تا انگشتر این دستش سه تا اون دستش ... آهنگ مبایلشم کویتی پوربود که نوحه می خوند .  زود زود هم برای جواب دادن به مبایلش مجبور می شد که از اتاق بره بیرون وقتی که می اومد تو ما جلو ی پاش بلند می شدیم . دیسک کمر  گرفتیم از بس بشین پاشو کردیم   حالا اینوبراتون بگم که من برای شهادت رفته بودم. خدا وکیلی تا خود اون لحظه دو دل بود بگم یا نگم ... ولی از قرار معلوم کارنامه ی طرف اینقدر سیاه سوخته بود که اصلا" احتیاجی به حرف من نبود خودشون همه چیز رو می دونستند فقط من حرفای اونا رو تائید می کردم  ...خیلی هم تحویلمون گرفتن و جناب رئیس هم قول داد در رای نهایی حتما " طرف ما رو بگیره  به همین سادگی  همه چیز تموم شد  ولی هنوز نتیجه ی نهایی اعلام نشده  اگه دبه در نیارن خوبه

یه نکته ی کنکوری در زندگی : در حرفات به جای کلمه ی (سعی می کنم) کلمه ی (خواستن) رو بزار و به جای خواستن (عمل) کن باور کن کار تمام است !! مثلا" به جای اینکه بگی فردا سعی می کنم به دوستم زنگ بزنم  بگو فردا می خوام به دوستم زنگ بزنم و حتما" این کار رو بکن چون زمانی که به خواسته هات عمل کنی  احساس رضایت داری و زمانی که از خودت راضی باشی واقعا" خوشبختی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 12:24  توسط توفان | 
سلام

فردا سرنوشت یکی به دست حرفای من رقم می خوره  باید شهادت بدم   ای خدا کمکم کن می ترسم اشتباه کرده باشم  بزارید براتون توضیح بدم  قبل از عید یه مشکلی بین ما و یه عهده ی دیگه ای بوجود اومد که همه چیز به نفع اونا تموم شد و همین هم باعث شد که اعتصاب کنیم این قضیه موند تا چند روز پیش رئیسشون رو دیدم  منم به گرمی و روی گشاده رفتم پیشش و اونم هر چی درمورد اون موضوع می دونست گذاشت کف دستم تو نگو ندونسته من کیم( فکر کرد که از خودشونم ) طفلکی خیلی تحویلم گرفت .... حالا فردا قراره بر علیه خودش و حرفاش که اون روز بهم گفت شهادت بدم  البته می تونم فردا نرم و یه آدم بی گناه رو تنها بزارم و تمامی زحمات چند ساله اش رو بر باد بدم  و  می تونم برم و از خجالت طرف که به من اعتماد کرد و اون حرفا رو بهم زد  بمیرم

حالا شما بگید که چیکار کنم ؟؟؟؟

البته خودم معتقدم هر چه خیره همون پیش میاد .... خدا بزرگه  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 13:22  توسط توفان | 

۱-خوشبخت ترین فرد کسی است که فضیلت دیگران را قدر بداند و از خوشبختی دیگران نیز احساس مسرت کند . 

۲-دم و بازدم ، تیک تاک ساعت عمر است .

۳- بخشش بزرگ ترین ابزار قدرت است .

۴-همنوع خود را با  نیکی تنبیه کن و شر او را با بخشش از خود دور بگردان .

۵- مشورت با هزار کس کن و راز خود را به یکی مگو ( دهخدا)

۶- یک کلمه ی محبت آمیز می تواند تمام فصل زمستان را گرم کند ( مثل ژاپنی )

۷-به طور دائم امواج  شادی و اندوه از دو طرف ما می گذرد ، استفاده از آنها بسته به اراده ماست( ابوالعلاء)

۸-اگر آدمی را شادی در دل می آید ، جزای آن است که کسی را شاد کرده و اگر غمگین شود کسی را

غمگین کرده است . ( مولوی )

۹- برای اینکه بزرگ پردازش شوید ، باید هنگامی که می خواهد اشک های شما می خواهد بریزد ، تبسم کنید ( برنالو )

۱۰بزرگ ترین سرمایه ی آدمی توانگری نیست بلکه خوی خوش است . ( پوشه )

۱۱- زندگی میدان مسابقه است و جایزه ی برندگان  خوشبختی است .

۱۲- تنها بنایی که اگر بلرزد محکمتر می شود دل است .

۱۳-دوست داشتن کسانی که دوستمان دارند کار بزرگی نیست ، مهم آنست آنهاییکه ما را دوست ندارند

، دوست بداریم ( حضرت عیسی مسیح )

۱۴- موفقیت حتی اگر در یک قدمی ما باشد  تا آن قدم را بر نداریم  به آن نخواهیم رسید .

۱۵- افتادن در گل و لای ننگ نیست ، ننگ در این است که در آنجا بمانی . ( مثل آلمانی )

۱۶-سکوت بهترین استاد است از او حرف زدن را بیاموزیم

۱۷- تنها کسانی ما را می رنجانند که همیشه سعی کرده ایم که از ما نرنجند .

۱۸- اگه تونستی در اوج مشکلات بخندی آن موقع است که خوشبختی .

۱۹- برگها همیشه وقتی می ریزن که احساس می کنن طلا شدن .

۲۰- گذشت :

.

.

.

.

.

.

.گذشت اون زمانی که این پایین خبری بود. حالا برو بالا  

             .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•* *•. .•*..*•. .•* *•.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 18:46  توسط توفان | 
اس ام اس های خنده دار :

ساعت دو بامداد امشب قراره همه ی عقب مونده ها برن پیش خدا شفا بگیرن ، یادت باشه جا نمونی .

****************************************************************ای اس ام اس باز ای مرکز اس ام اس  ای قربانت برم  ای شفتالو ای آلبالو ای خوش استیل ای مارادونا ای بامیه  ای هلو  چند تا اس ام اس با حال وده حال وکنیم .

ای که پا گذاشتی رو قلبم ای که در رو بستی به روی من در را باز کن دستم مونده لای در .

مثبت اندیشی یعنی اینکه اگر یه گنجیشک بر روی پیراهنت کار خراب کرد خوشحال باشی که گاو پرواز نمی کنه .

اگر خواهان زندگی دوباره هستید با ما تماس بگیرید سازمان بازیافت زباله

هیچ می دونی توی برکه ی قلبم تو تنها قورباغه هستی !

به یک خسیس می گن شیرین تر از عسل چی خوردی ؟ می گه ترشی مجانی !

گفتم دوست دارم گفت برو بابا ! گفتم خاطر خواتم گفت برو بابا ! گفتم عاشقتم گفت برو بابا ! گفتم فردا میام خواستگاری  گفت بیا ! گفتم برو بابا

یه روز سه تا دیوونه رو میندازن توی یه اتاق یکیشون شروع به خوندن می کنه یکیشون به رقصیدن و اون یکی شروع می کنه به گفتن قرمز سبز آبی  زرد و... ازش می پرسن اینا چیه که میگی ؟ میگه آخه من رقص نورم

وقتی بارون میاد همه چیز زیبا می شه پس توهم برو زیر بارون شاید یه فرجی شد !

آخونده قرص اکس می خوره میره بالای منبرمی گه : بیت المقدس حالا دس دس  دس !

اگه دیدی جوانی ریش گذاشته بدون دوس دخترش تنهاش گذاشته !

دعای پسر مجرد : الهم ارضقنا حوریا تک دانه و کم توقعاووالدینها رو به موتا وجهیزیتها کامله وکدبانوا فی اامور المنزل و تسلیمالخشمناوخدمتین

دعای دختر مجرد :الهم عطا فی دنیا زوجنا جمیلن +قدطویلنا + ثروتاکثیرن + سیارتا بی ام و+ موبایلنا نوکیا + والدینا رو به موتنا

به یه نفرمی گن پسرت رکورد شکسته میگه بی خود من که پولش رو نمی دم

اندازه ی دوتا چشمام دوست دارم از طرف موش کور.

اندازه ی تمام سلولهای بدنم دوست دارم قربانت یه موجود تک سلولی .

پیغامگیر تلفن یک جاهل ( حاجی تون رفته ددر بعد از سکوت بلبلی فرمایشتون بوکنین جیک ثانیه جرینگی تیلیف می زنم جمالتون عشقه دربست زت زیاد )

پیغامگیر یک حاجی : (بعد از شنیدن سوره ی بقره پیغام خود را بگذارید )

™|—™|—™|—  

اس ام اس های عاشقانه :

می خوام بدنم تو کار نداری زندگی نداری . خونه نداری خانواده نداری جایی برای زندگانی نداری که شب تا صبح تو قلب منی ؟

می دونی فرق تو با جاده چیه ؟ جاده رو باید اونقدر بری تا به آخرش برسی اما تو همین طوری آخرشی !

دو تا آدم برفی دو طرف یه رود خونه عاشق هم می شن اونا از عشق هم آب می شن شاید یه جایی وسط رودخونه به هم برسن .

زندگی سخت نیست ما سختش می کنیم عشق قشنگ نیست ما قشنگش می کنیم دل ما تنگ نیست ما تنگش می کنیم . دل هیچ کس سنگ نیست ما سنگش می کنیم .

تا حالا به کفشات نیگا کردی دو تا همراه دوتا عاشق که با هم می میرند کاشکی آدما کمتر از کفشاشون نباشن

هیچ کس لیاقت اشکای تو رو نداره اگه داشت باعث ریختنشون نمی شد .

برف از آسمون خسته می شه زمستون بهونس برگ از درخت خسته می شه پاییز بهونس  دل من برای تو تنگ می شه اس ام اس بهونس

با همه شاد باش اما به یک نفر لبخند بزن . به همه عشق بورز اما قلبت به یک نفر بسپار . بذار همه دوست داشته باشن  اما تو فقط یک نفر رو دوست داشته باش .

خوب گوش کن دیگه نه زنگ بزن نه اس ام اس بده نه با من حرف بزن آخه رفتم دکتر گفته که قند دارم و نباید به عسلی مثل تو نزدیک بشم .

واسه شکوندن یه دل فقط یه لحظه وقت می خوای  اما برای اینکه از  دلش در بیاری شاید هرگز دیکه فرصت نکنی .

هرگز دنبال کسی نباش که بتونی باهاش زندگی کنی دنبال کسی باش که بدون اون نتونی زندگی کنی .

چقدر سخته گل آرزوهایت را تو باغ دیگه ای ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و آرام زیر لبت بگی گل من باغچه ی نو مبارک .

برای شکستن من یه اخم کافیه ... نیازی به فریادت نیست واسه اشک ریختنم سکوت تو کافیه ... نیازی به قهر نیست برای مردنم حرف رفتنت کافیه ... نیازی به انجامش نیست.

 به خدا دیگه حوصله ندارم بقیه اش رو بنویسم حالا هم وقت نهاره باید رفت و اون نهار رو استعمال کرد ( مگه دخانیاته )

™|—™|—™|—  

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 13:59  توسط توفان | 

چند روز پیش ماشین پدرم روشن نمی شد طفلکی کار واجبی هم داشت که حتما" باید می رفت ...شارژکردن و هزار و یه کار دیگه هم اثر گذار نبود . طبق معمول که همیشه من پیشنهاد های بکر و سازنده رو می دم به پدرم گفتم بیا ماشین رو ببریم بیرون هولش بدیم بلکه روشن بشه  ... پدر ناچارا" قبول کرد. در حیاط رو باز کردیم و با یه یا علی گفتن ماشین رو هول دادیم بیرون که از بخت بد چراغ عقب ماشین خورد به جدول روبروی خونه و شکست گفتیم اشکالی نداره زیاد مهم نیست خلاصه به هول دادن ادامه دادیم. آقا ما هی هول دادیم هی ماشین روشن نشد !هر چقدر عقب و جلوش کردیم سازگار نبود که نبود! مثل اسب لوک خوش شانس از شدت خستگی زبونم لای دهنم افتاده بود هر لحظه احساس می کردم العانه که دور از جونم هلاک بشم ماشین هم که روشن نشد مجبور شدیم اونو برگردونیم توی حیاط البته خدا خیرشون بده چند نفری هم اومدن کمک پدر هم هول می داد و هم فرمون رو می چرخوند که ماشین رو روبروی در قرار بده و با یه تکون ببریمش تو خونه. خلاصه هنوز ۱..۲..۳.. نگفته با یه یا علی گفتن ماشین رو هول دادیم .... که ای کاش این کار رو نمی کردیم پدر بیچاره بین در ماشین گیر کرد فشاری که چار چوب در حیاط به در ماشین آورد بود باعث شد هم پدرم بین در گیر کنه و زخمی بشه هم درب طرف راننده حسابی مالیده شد .... خیر سرم پیشنهاد دادم!!!! ماشین بد بخت زهوارش دررفت ...  اون لحظه اونقدر ناراحت بودم که کلی به آسمون و زمین بد و بیراه گفتم پدرم که دید خیلی دپرس شدم و از طرفی آسمون و زمین هم هیچ گناهی توی این قضیه نداشتند میانجی گری کرد و گفت : خود رو ناراحت نکن این ماشین رو هم باید مثل قبلیه از یه کوه بندازم تو دره  آخه پدر قبلا" هم از خجالت یه ماشین دیگه در اومده بود  هوراااااااااا ما می خوایم ماشینمون رو بندازیم پایین حالا کی میاد دیدن این صحنه ی دل انگیز؟؟ آقا جریان همون جریان دارندگی و برازندگیه!!  ما پولمون از پارو بالا رفته می خوایم خطر کنیم، تو رو خدا هیچ کس پا در میونی نکنه

این سگو دیدین ؟؟

õالهی که خوشبختی مثل این سگ زرد که برادر شغاله پاچه تونو بگیره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 21:19  توسط توفان | 

در زمانهای بسیار قدیم وقتی که پای بشر هنوز به زمین نرسیده بود . فضیلت ها و تباهی دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه ... نا گهان ذکاوت ایستادو گفت : بیاید که بازی کنیم مثلا" قایم باشک ... همه از این پیشنهاد خوشحال شدند دیوانگی فریاد زد منم چشم می گذارم . و چون کسی دوست نداشت به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند که دیوانگی چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد . دیوانگی جلوی درختی رفت و شروع کرد به شمردن ۱... ۲... ۳... همه رفتند تا جایی پنهان شوند .

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد و خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد . اصالت میان ابر ها خود را پنهان کرد . و هوس به مرکز زمین رفت دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم ولی به ته دریا رفت . طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود پنهان شد و دیوانگی همچنان می شمرد ۷۹...۸۰...۸۱...  همه قایم شده بودند بجز عشق که همچنان مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و همچنان مردد بود چون پنهان کردن عشق مشکل است . در این حال دیوانگی به پایان شمارش نزدیک می شد .۹۶...۹۷...۹۸... هنگامی که دیوانگی به ۱۰۰ رسید عشق پرید و داخل بوته ی گل رزی پنهان شد . دیوانگی فریاد زد دارم میام ... دارم میام ... و اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود . چون تنبلی تنبلی اش آمده بود و جایی پنهان نشده بود بعد هم لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود  دروغ را ته دریا و هوس را در اعماق زمین یکی یکی پیدا کرد بجز عشق . دیوانگی از یافتن عشق نا امید شده بود .حسادت در گوشش زمزمه کرد که تو باید فقط عشق را پیدا کنی و او در بوته ی گل رز است . دیوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درختی جدا کرد و آنرا با هیجان و شدت زیاد در بوته ی گل رز فرو کرد ... دوباره... و دوباره... که با صدای ناله ای متوقف شد. عشق از پشت بوته ی زر خارج شد در حالی که دستش را جلوی صورتش گرفته بود و از لابه لای دستانش خون می چکید شاخه به چشم عشق فرو رفته بود کور شده بود . دیوانگی گفت من چه کردم... من چه کردم ... چگونه می توانم جبران کنم ؟ عشق پاسخ داد تو نمی توانی مرا درمان کنی ولی اگر می خواهی جبران کنی راهنمای من باش و اینچنین است که بعد از آن عشق کور و دیوانگی با هم به دلهای انسانها سر می زنند .

 

لطف کنید پول منو بدید کلی زحمت کشیدم داستان براتون تعریف کردم

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 20:14  توسط توفان | 
 ˜   ˜            ˜         ˜     ˜           ˜   ˜               ˜   ˜      ˜                   ˜     ˜                ˜                ˜                     ˜                        ˜      ˜      ˜ ˜        ˜ ˜         ˜  ˜       ˜     ˜  ˜        ˜    ˜      ˜  ˜       ˜  ˜   ˜      ˜         ˜     ˜           ˜   ˜                 ˜   ˜ ˜         ˜     ˜           ˜   ˜               ˜   ˜      ˜  ˜     ˜ ˜   ˜      ˜  ˜ Z     ˜   ˜         ˜         ˜     ˜      ˜        ˜             ˜    ˜  ˜    ˜           ˜      ˜   ˜                            ˜                              ˜                                 ˜            ˜     ˜         ˜    ˜   ˜    ˜   ˜˜   ˜    ˜       ˜               ˜      ˜        ˜       ˜   ˜          ˜     ˜           ˜   ˜               ˜   ˜      ˜              ˜     ˜    ˜     ˜ ˜             ˜ ˜                    ˜    ˜          ˜             ˜        ˜            ˜         ˜    ˜          ˜       ˜              ˜ ˜  ˜         ˜         ˜       ˜ ˜  ˜