تبليغاتX
آرامش قلب در
توفان عشق
 

اه نمی دونم از کجا شروع کنم ولی خیالی نیست من یه خوبی دارم اونم اینه که اگه تا فردا صبح بگن حرف بزن، یه ریز موضوع پیدا می کنم و در برو که رفتیم  ... خلاصه اینکه امروز همش یه جورایی دلم پر آشوب بود( صحنه هایی از گلادیاتور توی دلم پخش می شد !)  نمی دونم چرا الکی الکی شور می زد  حتما" حالا می گید که زیادی نمک خوردی چیزی نیست ! امروز هر کی هر حرفی زده یا چیزی گفتم نه شنیدم و نه دونستم چی گفتم ! نتیجه ی اخلاقی از این موضوع اینه که امروز اگه به کسی قولی دادم و یا حرفشون رو تائید یا رد کردم با اجازه باید بگم همش خالی بندی بوده  

راستی یه سوال فنی (اگه شما بین سه نفر قرار بگیرید و دو نفر از اونا از وجود شما خوشحال نباشن و یکی از اونا به دلیل اینکه اهل تو ذوق زدن نیست ظاهر ی خوشحال به خود بگیره و شما حتی ندونید که اونم توی معذورات قرار گرفته چیکار می کنید ؟! لطفا" تکلیف اون نفرکه تو معذورات قرار گرفته رو هم مشخص کنید  

اگه یه روز دلتون خیلی گرفت و احساس بیچارگی کردی احساس کردی هیچ سهمی تو این دنیا نداری باز یه راه هست اونم اینه که دستاتو ببر بالا و به آسمون نیگا کن و ..................... محکم دستاتو بکوب تو سرت و این یعنی من خیلی بیچارم  اگه از کنار یه گنجیشک رد شدی و اون نپرید فکر نکن که خیلی دوست داره به آدم حسابت نکرده !

اینم از سخنان گوهر بار حضرت ایت الله توفان (ره ) لطفا" احترام  بگذارید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 22:55  توسط توفان | 
 

سلام بر همگی از اینکه تونستم با نوشته هام ذهنیات شما عزیزان را به سویی دیگر سوق بدم خیلی مسرور و شادمان می باشم  در نهایت در مورد پست قبلی و نظرات شما عزیزان باید این ضرب المثل را گفت :(من چه اوشم تموره چه ژنه )  

می خوام از این به بعد برای مبایلی ها برای مسنجر دار ها برای ایمیل دارها برای وبلاگ دارها برای احمد آقای بقال برای اصغر وانتی و شعبون و .... هر دفه یه پیغام از هر نوعی بنویسم تا بتونن برای دوستاشون برفستن : شب شده بود گل آفتابگردون داشت دنبال خورشید می گشت که یهو یه  ستاره بهش چشمک زد ، اما گل آفتابگردون یواشکی سرش رو آورد پایین ، می دونی چرا ؟ آخه گلها هیچوقت خیانت نمیکنن واسه همینه که گل آفتابگران همیشه شبها سرش پایینه ! محبت مثل سکه می مونه که اگه بیفته توی  قلک قلب ، نمیشه درش آورد ، اگر هم بخوای درش بیاری باید اون رو بشکنی !

پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني.
پسر: نه، من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم.
پدر: اما دختر مورد نظر من، دختر بيل گيتس است.
پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است.
پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد:
براي دخترت شوهري سراغ دارم.
بيل گيتس: اما براي دختر من، هنوز زود است که ازدواج کند.
پدر: اما اين مرد جوان، قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است.
بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است.
بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود.
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم.
مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم.
پدر: اما اين مرد جوان، داماد بيل گيتس است.
مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد!

نوشته شده توسط : این شخص از ایشان برای ارسال این مطلب که شام امشب وبلاگ مرا رساندند مراتب تشکرات ممنونی خود را اعلام می دارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 22:37  توسط توفان | 

 

آهای چیه تو فرکی ؟ ناو جنگیت غرق شده ؟ نه بابا می ترسم غرق بشه ! آهان پس می ترسی ؟ داری حرف تو دهنم می زاری ؟  فقط یه خورده دلهره دارم   !! نه بابا تو و ترس بلا دوره !  نترس من باهاتم آوو راس می گی یادم رفته بود که تو رو هم دارم وقتی که می گی من باهاتم پشتم خیلی گرم می شه  حالا با چی گرم می شه با بخاری ؟ اه اذیت نکن دیگه  می گم به نظرت آخرش چی می شه ؟ تلخه یا شیرینه ؟ اصلا" می شه یا نمی شه ؟  اگه نشد چی ؟ هیچی آسمون که به زمین نمیاد ،میاد ؟ آخه پس جواب اون همه زحمت رو چی بدم ؟ راست می گی این مدت خیلی زحمت کشیدی حیفه ! گاهی اوقات دلم خدائیش واست می سوخت ! گفتم بوی کباب می اومد پس مال دل تو بود ! ای ول تو ام یاد گرفتی ؟! خوب نگفتی چی می شه ؟ من که می گم عمرا" اگه بترسی چون فردا ماله توه نظر خودت چیه ؟ خودم می گم این زمانه که تعیین می کنه که چه اتفاقی می خواد بیفته ! اووه منظورت زمانه خانوم همسایه ی روبروه ؟  برو بابا باز شروع نکن  باشه ولی خارج از شوخی اصلا" کم نیار ما دو نفریم هر جا نتونستی بسپارش به من ، من ادامه می دم  واقعا" ازت مچکرم همیشه هوامو داری !خوب دیگه بسه تو برو الان منم میام ..

                                                                    .                  

                                                                    .                                                                    حالا وایسید ببینم شما چرا حرفهای خصوصی بین من و خودم رو می خوندید مگه شما تا حالا با خودتون بگو مگو نداشتید.ما نمی تونیم دو کلوم حرف حساب با خودمون بزنیم .، اصلا" مثل اینکه من نمی تونم ۵ دقیقه با خودم خلوت کنم ای خدا من کجا برم از دست اینا ؟یادت ندادن وقتی دوتا مهندس با هم حرف می زنن نیای وسط بگی بیلم کو ؟  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 22:58  توسط توفان | 

 

فردا روز ولنتاینه  من این روز رو به تمام موش موشک های عاشق ،کرکستهای دلباخته و عقابهای بی پنجول تبریک می گم ( چقدر اسم قمری و قناری و کبوتر رو بیارم بابا )از قرار معلوم در این روز عاشقا یا گل یا عروسک و هر چیز دیگه ای به یار مهربونشون می دن  . توی این گیر رو دار منم گفتم مگه چم از کی کمتره ؟ منم فردا یه چپه گل می خرم و به دلبندترین دلبندم می دم ! حالا فکر خرید گل همان و نبود یار همان ! هر چه توی کوچه پس کوچه های خاکی مغزم گشتم ، هر چه ریسایکلبین مغزم رو زیر و رو کردم هیشکی رو پیدا نکردم که نکردم . مغزم مثل تلویزیون 15 سال قبل که از ساعت 12 شب به بعد برفک می شد ، برفک نشون می داد هر چه آنتنم رو چرخوندم عکس کسی حک نشد . از شعبون کامیونی و سکینه رو شور فروش گرفته تا اصغر وانتی و اکرم خرما فروش  به همه فکر کردم  تا بلکم کاردیو گرام قلبم  نسبت به یکی از اینها حساسیت نشون بده و طپشی ناچیز داشته باشه اما مثل اینکه قلبم تعطیل بود صدای تعطیلی رو می شنوید ؟؟!اییییییییییییییییییی و بازم اییییییییییییییییی  خلاصه من که بی خیال این روز شدم  .... امـــــــــــــــــــــــــــــا  اینجا یه اما وجود داره

خودتون که می دونید با وجود شخصی همچون من فردین هنوز زندس !! خدمتتون عرض کنم که من تمام آیات و خطبه هایی که هنگام جاری شدن عقد ، عاقد برزبان میاره رو کاملا" حفظ هستم !! حالا شاید بپرسید چه ربطی داشت ؟ می گم براتون! ربطش به اینه اگه پسر هستید و دختر مورد علاقه تون بهتون محل نمی زاره و اگر دختر هستید و پسر مورد علاقه تون داره کلاس بی خود می زاره هیچ نگران نباشید یا از طریق مسینجر و یا از طریق کامنت بهم اطلاع بدید فورا" جیک ثانیه خودمو می رسونم و بدون معطلی بسم الله الرحمن الرحیم  قال رسول الله (ص) النکاح و سنتی .... و تا آخر می خونم شما فقط کافیه کنار شخص مورد نظر بایستید و لبخند بزنید و طرف مقابل هم با اجازه ی شما هیچ قلتی نمی تونه بکنه  شما شرعا" بهم متعلق هستید . درجه ی اجتهاد ومجتهاد رو هم بی خیالش مگه من از این آخوندها کمترم ؟ خداشم بدونه نه  تازه ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 22:53  توسط توفان | 
 

سلام بر همگی مثل اینکه منتظرم نبودید  حالا این جوک ها رو برید یخده بخندید غم و غصه رو فراموش کنید بابا بی خیال دنیا

سه تا آبادانی داشتند برای هم خالی می بستند . اولی میگه من حضرت علی هستم . و با یه دست در خیبر رو از جا می کنم .دومی میگه من حضرت عباس هستم و با یه ضربه ۱۰۰ نفر رو می کشم . سومی چیزی نمی گه و زل می زنه به دریا و ساکت می شینه دوستاش می گن کا چرا چیزی نمی گی ؟ می گه تا حالا دیدی خدا حرف بزنه !!!

غضنفر صبح می ره مغازه و کرکره رو بالا می کشه و می گه بسم الله الرحمن الرحیم وارد که می شه می بینه دزد اومده و مغازه رو جم کرده کرکره رو پائین می کشه و می گه صدق الله العلی العظیم ...

به یه ترکه می گن چرا قبض آب و برق رو دوست داری می گه آخه پشتش نوشته : مش ترک گرامی

ملانصرالدین داشت سخنرانی می کرد که : هرکس چند زن داشته باشد به همان تعداد چراغ در بهشت برایش روشن می شود . نا گهان در میان جمعیت ، زن خود را دید . هول کرد و گفت البته هرگز نشه فراموش لامپ اضافی خاموش

 دعای پاس کردن درس : الهی ادرکنی پاسا ترمی به نمرتی دهی و دوازدهی حفظا" من مشروطی وفلجا" استادی و لغو امتحانی بحق برف و آلودگی جوا

ترکه می ره تهرون به یه دختره گیر می ده که اسمت چیه ؟ می گه پروانه ولی بهم می گن پری ترکه می گه منم چراغ علی ولی بهم می گن لوستر

ترکه شلوارش رو بر عکس می پوشه موقعی که می ره بیرون ننه اش می گه الهی قربونت برم که وقتی می ری بیرون انگاری داری میای

اگه منو دوس داری که هیچ اگه دوس نداری ..........توووووووووووو قلـــــــت می کنی !!

بسیجیه به دوس دخترش می گه بابا تو یه جوری بپیچون با هم بریم نماز جمعه !

بسیجیه می ره دم مغازه ی عروسک فروشی می پرسه ببخشید آقا این خواهرا چندند ؟!

صدایت چون صدای آبشاران نگاهت چون نگاه چشم خورشید و قدت همچون قد رود کارون .... خاک تو سرت که هیچ چیزت به آدمیزاد نرفته

می خورمت !می خورمت نه به خاطر بانمکیت، می خورمت نه به خاطر خوشمزگیت، می خورمت فقط به خاطر اینکه تو این دنیا گوهی خورده باشم

به ترکه می گن نرو پائین

.

.

.

دیدی ترکی !!!

 

راههای دوست دختر آزاری ؟ اگه بهتون زنگ زد در این مسئله فرض براینکه سکینه اسم دوست دخترتونه ) بگین سلام عسل جون . بعد یه دفه انگار تازه متوجه شده اید بگید ببخشید عزیزم نیلو جون تویی ؟؟؟ می تونید این سیر رو تا ده بار تکرار کنید بار یازدهم دیگه خطر مرگ وجود داره و من در اینجا هیچ مسئولیتی رو قبول نمی کنم سازمان آزار و اذیت دوست دختر های ایران !!

ای کسانی که با چراغ های خاموش چت می کنید بهراسید که خداوند شما ها را رسوا خواهد کرد ( آیه ی ۱۳ سوره ی یاهو )

ترکه می ره مکه و سرش رو می کنه توی سوراخ حجر الاسود و میاد که اون سنگ سیاه رو ببوسه یهو سرش گیر می کنه هول می شه می گه خدایا غلط کردم تو رو خدا منو نخور

شنیدید دعای زنجا نیا رو ؟؟؟ میگن ای خدا زنجانم نشد پایتخت به ما بگن بچه تهرون

یا رو داشته نماز می خونده می گه قل هو الله احد الله صمد ، نمی دونم یلم به یولد بود یا یولم به یلد !!

ترکه می ره خونه ی خدا وقتی برمی گرده می گه هیچ جا خونه ی خود آدم نمی شه

ترکه میاد تهرون یه دختری رو می بینه و میگه پس دوست دخترکه می گن شما هستید ؟ 

رفیق ترکه ازش می پرسه غضنفر پنج شنبه جمعه کجا بودی ؟ می گه والا امام رضا طلبید با خانوم بچه ها رفتیم شمال !!

به ترکه می گن شما ترکید ؟ میگه نه به خدا بیا بگرد ؟

ترکه توی عروسی داشته می خونده : می خوام که با بوسه گل لباتو پر پر کنم ..... یه دفه ۱۱۰ می رسه و ترکه ادامه می ده می گه : اون گلای پر پر رو فدای رهبر کنم

 اگه نماز گذار بداند که چقدر رحمت الهی او را فرا گرفته هرگز سر از سجده بر نمی آورد .( بسیج قزوین )

بسته دیگه فکر کنم کافی باشه ،من  کف کردم از بس که تایپ کردم  خدا منو ازتون نگیره از بس به فکرتونم بگید آمین

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 23:23  توسط توفان | 

 

این آخرین پست وبلاگمه توی این مدت خاطرات خیلی قشنگی داشتم با کسایی آشنا شدم که می دونم خیلی دلم براشون تنگ می شه چه روز هایی از صبح تا شب به نظراتتون و طرز تفکراتتون می خندیدم . چقدر زود گذشت .بالاخره هر آغازی پایانی داره یه روز آدم میاد و یه روز هم باید بره این قانون طبیعته من که شما ها رو می شناسم مطمئن باشید اگه یه روز جایی شما رو ببینم حتما" طرفتون میام و خودمو معرفی می کنم  وبلاگمو حذف نمی کنم اونو می زارم اگه دلتون برای ( خودم که نه ولی اگه برای نوشته هام دلتون تنگ شد) بیاید و یه سری بزنید  . خودمم دو سه ماه یه بار میام اینجا و یه سری می زنم دیگه از دست نظراتمم راحت می شید فکر نکنم دیگه کامنتی براتون بزارم  . الان هم می خوام در مورد شماهایی که توی این مدت به من لطف داشتید بنویسم و دیگه تمومش می کنم قول می دم زیاد نباشه که  سرتونو درد بیارم  عمو امیر که گل سر سبد همه ی عمو هاست از همون روز اول با وجودی که منو نمی شناخت همیشه طرفم بود ولی همه می گفتن دستتون توی یه کاسس راست می گفتید آخه یه بار با هم آبگوشت خوردیم دستمون توی یه کاسه بود عادل هم که خیلی دل نازک شده  (راستی تو چرا وبلاگت رو حذف کردی ؟ ولی اینو یادت باشه پرده ها رو وصل نکردی !!)همیشه به من محبت داشت این اواخر یکی از طرف اون برام نظر می داد که من می دونستم کار اون نیست تائیدش نمی کردم . جواد هم که دیر اومد و زود هم رفت تازه داشتیم با هم پسر خاله می شدیم . دارنده ی وبلاگ زهر هلاهل و کاکتوس هم این اواخر بهم سر می زدند کاش وقت بیشتری داشتم که با هاشون ارتباط داشته باشم ولی حیف که نشد . خواهران غریب هم صاحب طبل شب سالی یه مرتبه آپ می کنه و دو سال یه مرتبه هم نظر می فرستاد و گل منجمد شده هم با نظراتش وبلاگم رو خنک می کرد . کباب هم از همون اولش تا به این آخر همیشه در صحنه بود تازه داشتم با ادبیاتش آشنا می شدم راستی کباب به شرور هم سلام برسون .یاد روز گاران ورچلمبیده حیف که دیر باهاش آشنا شدم ولی همین فرصت کم کلی غنیمت بود دست مزد هم نمونه ی بارز یه فرزند پاک ایران زمین خیلی چک و چونه زد ولی نشد . دوسه تا دیگه هم بودند که کلی به من محبت می کردند و هر چی از دهنشون در می اومد به من می گفتند یک شون هم گفته بود( توفان ازت متنفرم) باید بگم شخص گرامی جمعیت کره ی زمین 6 میلیارد نفره که من لاو همشونم حلا اگه یه نفر هم از من بدش بیاد قطره ایه توی یه دریا . خوب دیگه بسه اگه هر خوبی از من دیدیت بدونید اشتباهی رخ داده و اگر هم بدی دیدید  بدونید که حقتون بوده براتون آرزوی موفقیت می کنم و خداحافظ

آخییییی دلتون گرفت ؟ شوهر تون دادم اساسی  ، همتون رو دست انداختم ،حالتون رو کردم تو شیشه ، بردمتون لب چشمه و تشنه برتون گردوندم ، سر همتون رو گول مالیدم ، خوشم باشه ،خیال همتون تخت خواب فنری من از اینجا تکون نمی خورم  .تازه اومدم خداحافظی کدومه ؟ وای وای قیافه های همتون چقدر خنده داره صد دفه گفتم توفان رو جدی نگیرید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 19:3  توسط توفان | 
 

امروز طبق معمول دیر از خواب بیدار شدم برق از سرم پرید وقتی ساعت رو دیوار رو دیدم فورا" جنگی لباس پوشیدم ، جوراب لنگه به لنگه و صورت نشسته با کفشهای سر پا انداخته ( البته توی راه خوبش کردم ) خودمو رسوندم سر خیابون خواستم ماشین بگیرم ، دس کردم تو جیبم پول دربیارم ، این جیبو بگرد اون جیبو بگرد دور یخه ی کتم و توی جورابامو هم گشتم اون جیب نبود که من نگشته باشم  نه خیر نبود که نبود حتی ۵۰ تو من هم نداشتم اگه می خواستم برگردم خونه واسه ساعت ۱۰ می رسیدم گفتم یا خود خدا یه کاری بکن یه دفه یکی از آشنا های  قدیمی رو دیدم که به خون هم تشنه بودیم( روز عادی محل هم رو تو خیابون نمی زاریم ) از دور رفتم دست انداختم گردنش احوال پرسی گرم و گورکردم و گفتم نوکرت بچسپم چرا احوالی نمی پرسی نمی گی مام آدمیم دلمون طاقت دوری نداره  خلاصه مسیرمون یکی بود  سوار ماشین شدیم دس کردم تو جیبم و گفتم آقای راننده ۲۰۰۰ هزاری دارم خورده دارید که پس بدید ؟ شخص دوست گرامی گفت نه به خدا مگه من می زارم تو چرا ؟من حساب می کنم از اون اصرار و از من انکار تو این میون آقای راننده هم خدا رحم کرد و گفت نه، خورده از کجا بیارم اول صبحی دیگه اصرار نکردم گفتم تا تنور داغه نون رو  بچسپونم  یه کم قیافه ی حق به جانب گرفتم و گفتم مچکرم ولی هنوز هم یه دنده ای  خیلی در مورد یه موضوعی پافشاری می کنی !!!( منت هم سرش گذاشتم )خوب می زاشتی من حساب کنم خلاصه از هم خدا حافظی کردیم و خدا رو شکر کردم که خطر از بیخ گوشم رد شد وقتی از ماشین پیاده شدم براش دست تکون دادم و گفتم خوب سرت رو گول مالیدم اونم فکر می کرد دارم هنوز ازش تشکر می کنم  

آخیش خوب شد سروقت رسیدم وقت برگشتن یکی از دوستام گفت جهنم و ضرر من که خراب رفیقم ... خلاصه امروز رایگان به همه ی کار هام رسیدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 21:54  توسط توفان | 
 

وایسید ببینم چرا بعضی ها رو تحویل می گیری جو گیر می شن  

 امروز توی یه جمعی بودم که از قضا یه نفر وارد اونجا شد باور کنید عمرا" هیچ کس تحویلش نگرفت منم بنا به روحیه ی فردین بازی و دل پاکی  که در خودم سراغ داشتم پیش خودم گفتم توفان دور از مرام پهلوونیه اگه بزاری بهش بد بگذره شروع کردم به تحویل گرفتن اونم چه تحویل گرفتنی خلاصه بدجوری هواشو داشتم دیدم نه بابا دماغش رو ، رو به هوا کرده و داره بادش می ده و به زورم داره پلک می زنه  احوالش رو پرسیدم، انگار از دماغ فیل افتاده پایین و به هزار زحمت جملاتی را بر زبان آورد بطوری که من احساس کردم به خدا العان در اثر زحمتی که به خودش می ده جانش در می ره  به خودم گفتم آخه تو احوال اینو می خوای چیکار ،این که مرده یا زندش صد تو منه

موضوع بعدی اینه که:

آخ جون  بعد از کلی دخیل بستن و کلی نذر و نیاز کردن کافی شاپ هم راه افتاد خودت رو زیاد خوشحال نکن کافی شاپ سر کوچمون رو می گم  احمد آقا بقال ، بقالیش رو بسته کافی شاپ باز کرده گفتم تو وبلاگم( من که همش تو کار خیرم )واسش یخده تبلیغ هم کنم    

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 20:28  توسط توفان | 
سلام  خیلی خوشحالم که تونستم آدمهای منفی اطرافتون رو به شما بشناسونم امشب حوصله نداشتم چیزی بنویسم مجبور شدم این دو تا شعر رو از توی یه دفتری استخراج کنم (مگه نفته!!!

بر ماسه ها نوشتم ...

دریای هستی من ،از عشق توست سر شار

این را به یاد بسپار

بر ماسه ها نوشتی

ای همصدای دیرین

این آرزوی پاکیست ، اما به خاک بسپار

پر سش :

می روم و پشت خواهم کرد به تمامی تپشهای این دقایق

دل خواهم کند

گریه خواهم کرد

بی توخواهم زیست

آرام خواهم شد ،گوش خواهم سپرد ، فریاد خواهم شد

مهربان نخواهم بود

دل نخواهم سپرد

آرامتر که شدم بی تو خواهم مرد  

                            نوای غم انگیزی رو صحنه س لطفا" سر به سرم نزارید                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن 1385ساعت 23:17  توسط توفان | 

 

گا هی که توی آینه نیگا می کنم یاد بچه گیام می افتم یاد روز هایی که وقتی می خواستم برم مدرسه سر راهم زنگ تموم خونه ها رو می زدم اگر هم کسی از خونه ای در می اومد و اعتراض می کردبه اونی که جلوتر از من راه می رفت اشاره می کردم و می گفتم اون بوده بعد به خاطر اینکه زود تر از مهلکه فرار کنم خودم رو به اون نفر جلویی می رسوندم و شروع به ناسزا گفتن می کردم که چرا زنگ خونه ی مردم رو می زنی و در می ری بعدشم الفرار . این تازه هنگام رفتن به مدرسه بود هنگام برگشتن با یه سوزن باد لاستیک ماشین های پارک شده توی کوچه رو خالی می کردم یه روز هنگام برگشتن وقتی به خونه رسیدم به ماشین خودمون هم رحم نکردم عوض اینکه برم یه سلامی بکنم و لباسامو عوض کنم جفت چرخ جلویی ماشین رو پنچر کردم وقتی صدای خالی شدن باد لاستیک رو می شنیدم آی صفا می کردم آی خوشم می اومد . پدرم وقتی منو دید گوشم رو گرفت و منو با عصبانیت تمام توی ماشین اندا خت آی دردم اومد آی دردم اومد خیلی بهم بر خورد اونقدر حرصم اومده بود بالا  که چشام دو کاسه خون شده بود توی همون حالت ساعت پدرم رو که چند زمان رو با هم نشون می دادو جلوی فرمان گذاشته بود  گر فتم و تا اونجا که خدا قوت می داد و جون داشتم زیر دندونم گذاشتم و همچین فشار دادم که عقربه ی ساعت بخت برگشته نمی دونم اصلا" کجا پرتاب شد . خلاصه پدرم که خیلی عصبانی بود پنچری ماشین رو گرفت و اومد توی ماشین نشست و بادی به غبغب انداخت وگفت گوشت درد اومد لذت داشت ؟!! منم که خیلی بهم برخورده بود یه ابرومو بردم بالا و گفتم توام شیشه ی ساعتت رو خورد کردم لذت داشت ؟!!!  باورتون نمی شه پدرم از شدت عصبانیت خندش گرفت چون می دونست اگه کاره دیگه ای بکنه از این بد تر می کنم خلاصه همون جا بود که فهمید عجب بچه ی با استعدادی داره !! حالا شیرین کاری های زیادی دارم که ان شا الله تک تک شون رو براتون میام آهان یه چیزی یادم رفت بگم اینکه اولین املای کلاس اولم رو که ۱۳ گرفتم از لحظه ی اول تا واپسین لحظات  با کمال تقلب به ۱۳ رساندم و از آ نجا بود که به استعداد وافر خودم در این زمینه پی بردم ( البته اینو یه کم بلوف اومدم ).الانشم عمرا"اگه با آدمهای صاف و صادق دوست بشم چون که حال نمی کنم با این جور آدما . البته این به خاطر اینه که من خودم آدم مثبتی هستم و  فقط منفی ها رو جذب می کنم.(   الان هر چی آدم منفیه برای من نظر می فرسته می گی نه نیگاکن  )

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 23:25  توسط توفان | 
با سلام

شما به دیدار  وبلاگ پر محتوا و صد البته فیلسوفانه ی من آمده اید راستی کی گفت بیای ؟ مگه من دعوتتون کرده بودم ؟یادم نمیاد ؟حکایت شما و من هم شده حکایت صاحب و طوطی : جریان از این قراره که یه روز یه نفر یه طوطی سخن گو داره که همش به صاحب خودش فحش و ناسزا می گه صاحب تصمیم می گیره یه پارچه ای روی قفس طوطی بکشه که از دست ناسزا گفتن های اون راحت بشه و این کار رو هم می کنه بعد از مدتی نیگا می کنه که  صدایی از طوطی بلند نمی شه ساعت ها می گذره ولی طوطی حرفی نمی زنه بالاخره صاحب سراغ قفس می ره و یواشکی  به طوری که طوطی نبینه پارچه رو کنار می کشه می بینه که طوطی دستش رو کنار کمرش گذاشته و زیر چشمی به صاحب نگاه می کنه و می گه (دیدی خودت دلته ) حالا خدا رو شکر من که به شما ناسزا هم نگفتم اما از کامنت هایی که توی پست قبلی البته یه چند تایی رو می گم و چند تای دیگه ای که تائید شون نکردم خیلی چیزا دستگیرم شد ولی خودمونیم این چند روز هر کی با مادر و پدرش دعواش شده بود هر کی نامزدش باهاش قهر کرده بود هر کی دندونش درد می کرد هر کی مریض بود و هرکی پولش رو دزدیده بودندو هر کی .... همه و همه دق دلیشون رو روی سر منو و بلاگ بخت برگشتم خالی کرد اما اشکالی نداره جهنم و ضرر من که خراب رفیقم هیچی بهتون نمی گم و در حقتون بزرگواری می کنم وگرنه خودتون خوب می دونید با کی طرفید !! اینقدر که نوش دارم دوبرابر نیش دارم هر کس هم خیلی ناراحته برام کامنت بزاره که توفان جان دیگه برای من نظر نده باور کنید اصلا" ناراحت نمی شم یه ضرب المثل هست که می گه( برادریمون به جاس کیسمون جداس )از بانو مهناز هم عذر می خوام نشد اون چیزی رو که گفتم بنویسم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 22:42  توسط توفان | 
سلام

امشب می خواستم  پست جدیدم یه چیز دیگه ای باشه اما مثل اینکه ؟!؟!؟! نمی زاره  حالا که می خوای بری منم دلم نیومد جوابت رو ندم !!

اولا"   اگه توی قسمت نظرات پست قبلی، خودم هم نظر دادم فقط برای توجیه شما بود نه برای پز دادن وگرنه با وجود شخص شخیصی همچون شما که برام نظر می ده ( اونم نظرهایی که شبیه دفتر خاطراته )احتیاجی به نظر خودم نیست دوما" مثل اینکه می خوای یه جورای روی نروم راه بری باید بگم اینقدر بچه مثبت هستم اینقدر به اعصابم مسلط هستم  که عمرا" نتونی اعصابم رو خط خطی کنی سوما" مثل اینکه ادعای بزرگیت میاد که به من می گی کوچولو  اشکالی نداره شما بزرگ باش و مام کوچیک شماییم چهارما" مثل اینکه ادعای زرنگیت میاد اما باید بهت بگم هنر کردی چون اگه خیلی زرنگ بودی همون پنج یا شیش ماه پیش این کار رو می کردی نه حالا که یه باربه خانوم  اکرادی گیر دادین یه بار به خانوم  سعدوندی یه بار به آقای سلیمانی کوچک بیست بار به آقای بابایی و جواد خونساری ،حالا نوبت می رسه به خانوم غلامی ، خدمتت عرض کنم معما رو غلط حل کردی آی کیو  چون فردا نوبت آقای یزدان پناهه پنجما" گفته بودی می خوای بری ولی من بهت می گم نه نرو  بالاخره یکی اینجا پیدا شد تا با من کل کل کنه  منم که عشق به کل کل هستم، نه بابا جون داداش داره کم کم ازت خوشم میاد 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 22:57  توسط توفان | 
 

* امروز توی عزاداران آقا ابوالفضل العباس یه جنگی شد که نگو و نپرس نظیر این دعوا رو توی کارتون تام و جری دیده بودم که یه گرد و خاکی بلند شد و هر از چند گاهی دست یا سر و پای طرفین معلوم می شد . بچه زرنگ اونی بود که از مهلکه فرار کنه . *اتفاق بعدی اعتقاد خانوم مسنی بود که یه پارچه ی ابریشمی آورده بود و اونو به یکی از برادر ها داد  که به علم آهنی بماله و اونم این کار رو براش سرسری انجام داد و بهش پس داد ، خانوم مسن با دل خوری گفت (روله خاص بساوی ی )!!! و سوم اینکه می گن توی این روزا هر کی هر آرزویی داره اونو بگه  بر آورده می شه من که هیچ آرزویی نکردم چون همه ی اون هارو قبلا" گفته بودم و هیچ کدوم بر آورده نشده بود ! فقط گفتم یا حضرت عباس ۵۰ تومن نذرت که توی آزمون ماه آینده موفق بشم  یه پول قلمبه هم بهم بده ،عاقبت به خیر این دنیا و اون دنیا هم بشم ، یه سفر برم فضا ، یه پاترول دو در گیلاسی رنگ هم می خوام ، یه خونه توی جردن تهران هم بد نیست داشته باشم ، یه مسافرت هم برم مجارستان ،زودتر هم همه ی اینهارو بهم بده که حوصله ی انتظار رو ندارم  فقط همین !!!

* جناب ؟!؟!؟! دماغ که قابل شما رو نداره دماغ بنده از ته واسه ی شما  من که همیشه دستم تو کار خیره به به چه غذایی می شه

راستی عمو امیرم واسم یه آیدی درست کرده که آدرسش اینه خواستید برام پیغام بزارید tofffan@yahoo.com

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 23:2  توسط توفان | 

                                                                                                

اندازه ی کافی خودم ناراحت هستم پس لازم نیست شما منو سرزنش کنید باور کنید عمدی نبود  فقط یه دفه نمی دونم شیطون رفت تو جلدم  نمی دونم مغزم رو از دست دادم هر چی بود فقط یه لحظه بود البته خودش هم مقصر بود  قبلا" بهش گفته بودم که نره رو نروم( اعصاب یازدهم مغز )  بهش گفته بودم مال این حر فا نیست ولی افاقه نکرد که نکرد به قولی یکی از بچه ها مقصر تو نبودی تو فقط دستت مشت بود  اون خودش دماغش رو کوبید به دست تو ای وااااای بزارید اعتراف  کنم  من دماغ یکی رو دیروز شکستم من قاتلم ،عذاب وجدان داره منو می کشه فکر کنم می خوان ببرنم دیزل آباد طفلکی اصلا" هیچیم  بهم نگفت و ای کاش می گفت  (محمدی به خدا تقصیر خودت بود اصلا" به من چه ؟ من چیکار کنم خودت وایسادی جلو دست من خوب یه کاری می کردی !!لااقل جا خالی می دادی )اصلا" می دونی چیه ؟ نمی زارم بی دماغ بمونه خودم می رم و دماغ یه فیل رو میارم و می زارم جاش براش تازه باید ازم خیلی خیلی ممنون باشه چون  دماغش اصلا" خوشگل نبود من باعث شدم بره عملش کنه و خودش رو راحت کنه تنها اندازه ی آبگوشت یه عروسی گوشت اضافه داشت !!! ولی از شوخی گذشته یه آگهی بازرگانی بگم ( خودتون رو بیمه کنید هم من هم محمدی  هر دو بیمه هستیم الان اصلا" ناراحت هزینه نیستم فقط یه کم عذاب وجدان دارم اونم تا فردا خوب می شم لطفا" گل و شیرینی نیارید خوب می شم باور کنید خودتون رو تو زحمت نندازید

                                                                                            

نیشم بازه                              ولی پر از تشویشم                                                 خدایـاااااااااا

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 21:58  توسط توفان | 

 

 این روز ها سرم خیلی شلوغه دیروز از فرط خستگی چشمام باز نمی شد گفتم سر ظهری کپ لالا موبزارم یه استری( استراحت) به خودم بدم همین جوری که چشمامو بستم یه هو ووو صدای تلفن که مث زنگ مدرسه می مونه در اومد من می گم دو متر ،شما بگید سه متر پریدم هوا  یه پیرزنی بود گفت : ( روله اداره گازه ؟) گفتم نه مادر اداره آب و فاضلابه !!! .پتو رو کشیدم رو سرم که یه دفه صدای زنگ در بلند شد گفتم سکته قلبیه رو رفتم در رو باز کردم آتاسی بود پول ماهیانه می خواست .تا نصفه های حیاط که اومدم دوباره زنگ در بلند شد باز کردم گدا بود  . هنوز در رو نبستم که یه آقایی اومد و گفت واسه شبای ماه محرم و هیئت عذا داری یه کمکی بکنید .گفتم باشهههههه کارشون رو راه انداختم و گفتم یا خودخدا دیگه بسته !!! بزار یخده کپ مرگمون رو بزاریم سرمو روی بالش گذاشتم و خرناس اول نه خرناس دوم بازم زنگ در رو زدند اعصابم خورد شدگفتم لا مروت ها یکی نیست بره این در رو باز کنه( افاقه نکرد ) صغری خانوم همسایه بغل دستی بود شیلنگ آب می خواست   آخه بگو سر ظهری شیلنگ می خوای چیکار تو ام ؟خلاصه گفتم پتو رو بیارم دم در بخوابم بهتره !یه کم نشستم گفتم اگه قرار کسی دیگه ای زنگ بزنه همین حالا میاد . دیدم شهر امن و امان شد. پرنده جیک نمی زد   این دفه نذر کردم یا حضرت عباس صد تومن نذرت دیگه کسی زنگ نزنهیه دفه توی حیاط خونه صدایی اومد دیدم دوتا گربه که نه دو تا ببر چش تو چش هم گاردها هر دو بسته همچین به هم پریدن که رزم رستم و سهراب هم اینطوری نبود اومدم و بالش رو گذاشتم رو سرم چشمامو بستمو نبستم که پدر م اومد و گفت بلن شو بلن شو خواب زیاد نکبتی میاره تخمه آوردم یه فیلم بیار با هم ببینیم بابا عجب روز گاری داریم ماااااااااا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 13:16  توسط توفان | 
 

من از پایان جهان می آیم

با حرفهای تازه که پایان ندارد

فردا نامت را در سکوت

 بی نهایت فریاد خواهم زد

وفردا تو در سیاه ترین گوشه ی دیوار

خواهی نوشت ...

شاید فردا این دیوار نباشد و شاید هم تو ... ( شاعر هنگام گفتن این شعر قرصاشو نخورده بوده

امروز خیلی دلم گرفته بود هر کاری می کردم این غروب دلگیر هم تمومی نداشت حوصله ی هیشکی رو هم نداشتم معمولا" وقتی این جوری می شم حوصله ی حرف زدن  با هیچ کس رو ندارم چون آخر ماجرا کلاهمون تو هم می ره  همین جوری که خیلی دلم گرفته بود آبجی خانومم  به ناگاه پرید تو میدون  و گفت بیا که دوای دل واموندت پیش خودمه پیش خودم گفتم حالا می ره یه گل گاو زبونی شربت معده ای سنگ پایی چیزی میاره و قال قضیه رو می کنه برداشته لوله باز کن (پمپ ) رو آورده که الا و بلا  دهنت رو باز کن دو سه تا تلمبه که بزنم دلت باز می شه  یکی نیست به این آبجی خانوم بگه این دله   نه چاه فاضلاب ...  مث  اینکه دلتنگی به ما نیومده

                                              نیشتون همیشه باز باشه

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 0:9  توسط توفان |